|
هدیه خدا گاهی نمیخواهیم و خدا هديهاي ميدهدمان شيرينتر از عسل.... چه خوب که همه چيز دست ما نيست!
| ||
|
اين پست سردر خانه مجازي ماست و ثابت است الان را نميدانم ولي تا همين چند سال پيش در محلههاي قديمي خمينيشهر اصفهان، هر خانهاي عکس شهيدش را بر سردر خانه زده بود. ميخواهم اين رسم قشنگ را در خانه مجازيام انجام دهم
برادر شهيدم عليرضا فرخيان سردر خانههاي ديگر در ادامه مطلب ادامه مطلب [ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 11:32 ] [ يه مامان ]
اگر بگويم
زهرا اگر نبود، تحمل داغ مامان و دور ي همسر ممکن نبود. زهرا اگر نبود، زندگي بي معنا بود. زهرا يعني اميد به آينده! زهرا يعني بهشت من! که واسطه بهشت من، زهراست که بهشت زير پاي مادران است. شايد کسي بگويد خودخواهي است. اما بايد مادر شوي و دست تنها باشي و بي تجربه و هزار و يک مشکل (که کمترينش لثههاي سوزناک و دردناک دخترت باشد که گاهي با همان کلمات کم و علاقه به اشارهاي حرف زدنش خوب بفهماندت که خيلي درد دارد، خييييلي.)، اصلاً هيچ کدام اينها، فقط بايد مادر شوي تا بفهمي يعني چي که مادري تو را به سوي تعالي ميبرد، چه جور بهشت را ميآورد به زير پاي تو، چه طور روح نخراشيده و نتراشيده يک مادر صيقل ميخورد و ميشود شايسته بهشت. لالا لالا بهشت من گل ارديبهشت من خدا با لطف آورده تو را در سرنوشت من شعر از سرودههاي خانم اسلامي+ + است. خواستيد مادريها را بو کنيد، برويد باغ بهارنارنج+ پینوشت: بيبيزهرا+ و رنگينک+ هم از مادري نوشتهاند. براي همه کساني که دانسته از اين بهشت فرار ميکنند، دعا ميکنم خدا بچشاندشان، لذت اين گواراي وجود را و براي همه کساني که در آرزوي داشتن اين آيه بهشتي پروردگارند، دعا ميکنم که خدا عطايشان کند.
برچسبها: مادري, بهشت, تعالي, آيه [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:22 ] [ يه مامان ]
برچسبهاي ژلهاي که قابل برداشتن و گذاشتن مجدد روي ديوار و يخچال و ... هستند رو همه ديديم. رنگهاي شاد و طرحهاي متنوعي دارند ولي نه خودشان وطنياند و نه طرحهايشان. اما با يک روش ساده خودتان ميتوانيد هر طرحي دلتان خواست ايجاد کنيد، مثل اين. روشش را هم اينجا بخوانيد.
برچسبها: کالاي ايراني, نماد ايراني, کاردستي [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:46 ] [ يه مامان ]
شما چه حالي ميشويد وقتي داريد يک سايت مفيد و کاملاً پاستوريزه غير وطني را مطالعه ميکنيد، مدام صفحه peyvandha با سرعت ۸بار در دقيقه باز ميشود؟!!!
پ.ن: از وقتي اين را نوشتم، سرعتش بيشتر شده است؛ دارد ميرسد به ۸۰ بار در دقيقه! [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 10:5 ] [ يه مامان ]
سال نو بر همگان مبارک
از همه دوستاني که به اشکال مختلف غير حضوري (اينترنتي و پيامکي) تبريک گفتند و من نتوانستم پاسخ اين همه محبت را به موقع بدهم، شرمندهام و عذر ميخواهم. ديروز براي خريد پوشک رفتم بازار. انگار نه انگار که همين دو هفته پيش چه غوغايي در اين شهر بود. هنوز هم نميدانم جنبوجوش و شلوغي دم عيد را دوست دارم يا خلوتي بعدش را يا هر دو را؟ [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:15 ] [ يه مامان ]
مدتي بود در فکر خريد سبدي براي اسباببازيهاي زهرا بودم. سبد قبلي کوچک بود. سبد پلاستيکي در سايزي که ميخواستم گيرم نيامد(راستش خيلي هم نگشتم). از اين پارچهايها گرفتم. يک مکعب بزرگ که روي درش طرح کفشدوزک است. اسباببازيها را که ريختم توش کلي خوشحال شدم که آخيييشش راحت شدم.
سبد قبلي شد اسباببازي زهرا ميگذاشت روي سرش و از شيارهايش نگاه ميکرد. براي اين که دستش لاي دستههايش گير نکند برداشتم از جلوي دستش. سبد جديد هم به طور کامل توسط زهرا خالي ميشود و توسط من پر، روزي چند بار. قبلاً دو سه تا دونه اسباببازي انتخاب ميکرد ميآورد بازي ميکرد، حالا خود سر کردن در سبد و بيرون آوردن و ريختن اسباببازيها شده بازي جديد. با خودم فکر ميکنم همان موقع بهتر بود که... گاهي خيلي ميدويم براي رسيدن به چيزي، اسبابي، کاري... حتي عبادتي. غافل از اين که خير ما در نداشتن آن است و چرا چرا نگفتن. خير ما در رضا دادن به رضاي پروردگار است نه بيتابي کردن. تذکري بود به خودم که خيلي بيتاب و کمصبر شدهام. اين هم در مورد آموزش صبره. برچسبها: ذکر, صبر [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 9:19 ] [ يه مامان ]
مادرم اصالتاً يزدي بود و پدرم دزفولي.
سوغات مشترکي دارند اين دو ديار؛ ارده و حلوا ارده (که البته در خوزستان بيشتر حلوا شکري ميگويند) ارده را از ديار پدري و حلوا ارده را از ديار مادري دوست دارم. حلوا شکري را دوست ندارم. [ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 10:57 ] [ يه مامان ]
چه خوب که دوباره مينويسي عزيز!
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 14:7 ] [ يه مامان ]
آن قدر اين داغ عظيم است که جز اشک هيچ نميتوان گفت.
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 9:51 ] [ يه مامان ]
آذر، ماه خاطرات است؛ تلخ و شيرين.
امروز تولد تنها خواهرم است که خيلي به من محبت دارد. اميدوارم که در پناه حق عمر باعزت و بلند داشته باشد و عاقبت به خير شود. امروز سالگرد شهادت بزرگترين برادرم است. فردا هم تولدش است. تولد هشتم محرم. شهادت دوازدهم آذر. امروز سالروز رحلت پدرم است. پدر ۲۴ سال پس از پسر در همان روز و ساعت از دنيا رفت. عادت نداشت از پسرش حرف بزند. فقط وقتی مادر خوبيهاي پسر را میگفت، سري تکان ميداد و افسوس که "او فرشته بود" روحشان شاد [ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 12:59 ] [ يه مامان ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||